دو سه روزی بود که منتظر نامه ی مهمی بودم و امروز آخرین روز تحویل مدرکی
که قرار بود برسه. دفتر پست محل حواله داد به پست مرکزی، اونجا که رسیدم
ساعت نزدیک 1 بود و با اینکه ساعت اداری تموم نشده بود کسی رو راه نمی
دادند داخل. مونده بودیم چی کار کنیم که آقای جوانی با لباس تاسیسات و
نردبانی در دست از ساختمان خارج شد. قیافه ی من و بابا رو که دید پرسید چی
شده؟ توضیح دادیم... فکری کرد و به بابا گفت سر نردبان رو بگیر با من بیا
تو.... بابا رفت و من موندم.... دقایقی بعد نامه تو دستم بود.

نوشته شده در دوشنبه
1388/06/09ساعت
5:37 PM  توسط مریم رضاگاه
|