تبليغاتX
کفش هایم کو......؟! - یک ماجرای واقعی
 
ای شروع لطیف، جای الفاظ مجذوب خالی!
 
دو سه روزی بود که منتظر نامه ی مهمی بودم و امروز آخرین روز تحویل مدرکی که قرار بود برسه. دفتر پست محل حواله داد به پست مرکزی، اونجا که رسیدم ساعت نزدیک 1 بود و با اینکه ساعت اداری تموم نشده بود کسی رو راه نمی دادند داخل. مونده بودیم چی کار کنیم که آقای جوانی با لباس تاسیسات و نردبانی در دست از ساختمان خارج شد. قیافه ی من و بابا رو که دید پرسید چی شده؟ توضیح دادیم... فکری کرد و به بابا گفت سر نردبان رو بگیر با من بیا تو.... بابا رفت و من موندم.... دقایقی بعد نامه تو دستم بود.
  نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 5:37 PM  توسط مریم رضاگاه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM