ای شروع لطیف، جای الفاظ مجذوب خالی! |
از تو جدا ماندم.
ذهنم را می کاوم...
کلمات هستند و شعری نیست،
مفهومی دلنشین حتی!!

عید فطر بر همگی مبارک!
بی پروا مرا در بر گیر
تا فراموش کنم
تا نبینم رو به کدامین پرتگاه
ره سپارم.
آیا امیدی نیست؟
****
عشقت را
آغوشت را
پناهم ساز
می ترسم از این شب تنهایی
****
خیال دور دست تو رهایم نمی سازد
نزدیک شو
دستم بگیر و مرا بردار
تا دور دست خیال خود
۸۸/۳/۲۷
۲ بامداد
چنگ زده ای که زورت را نشانم بدهی؟
چه گریزناپذیر می نمایی
چه وهم آلود
اما
آن قدر توان دارم که وا رهم از چنگالت
هنوز...
دلیلی برای شادی درونم هست
هر چند کوچک،
هر چند نحیف،
هر چند خیالی
اما
امید!
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
باز هم آغوش خود را باز کن
خانه ی خوشبختی ما دور نیست
باز رقص دیگری آغاز کن
87/11/24
خسته ام
نشسته ام سر کلاس
متن درس
چشم را خمار می کند
کو معلمی که پس زند خماری کلاس را؟!
خواب،
به دیدگان خسته ام فرود آمده
جای درس
یک صدای آشنا به گوش آمده
می روم پی صدا....
مست از نوای روح بخش زندگی...
ناگهان صدای ترسناکی از کنار گوش
پرت می کند مرا به عمق دره های ترس!
کو معلمی که اندکی یواش تر
پس زند
مستی قشنگ و کودکانه ی مرا؟!!
76/8/3
آرزوی بزرگ
نه چندان بزرگم
که کوچک بیابم خودم را
نه آنقدر کوچک
که خود را بزرگ....
گریز از میانمایگی
آرزویی بزرگ است؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|